خدا قشنگه، ولی اولش درد داره، چون باید بُرید و بُریدن هم لاجرم دردناکه!ولی در عوض شیرینی هم داره شیرینی وصال به محبوب و معشوق در زیباترین شکل ،شیرینی رسیدن به سرچشمه ی نور و نزدیک شدن به هستی مطلق.

داشتم میگفتم قرار بود یه خط سیر باشه و تا آخرش یه اتفاقاتی بیفته!نیومدم بگم میخوام بزنم زیر قولم، نیومدم بگم عکس یادگاری رو بیخیال. اومدم بگم دلم هوای شهادت کرده!!!

لابد میگید نویسندهه خل شده!

آره ولی متاسفانه / خوشبختانه خل شدم!

میخوام قصه بگم این سری.شما این نوشته رو بذارید به حساب آنتراک یا همون زنگ تفریح بین راهتون! بذارید به حساب زنگ تفریح من، زنگ سرخوشی، چه­ میدونم، هر چی دلتون میخواد، بجز بد قولی!

بچه­ ها میخوام سرنوشت یه آرزو رو براتون بنویسم، حساس نشید!! آرزو شخص خاصی نیست، نمیخواد نگران بشید یا کنجکاویتون گل کنه! آرزو منظورم، شهادته، همون که بهتون گفتم تو برهه های مختلف زندگی اهداف متفاوتی ازش داشتم!

گور بابای هدف، من دلم میخواست حال کنم، دیدم شهادت از همه چی با ارزشتر و باحالتره

میخواستم حال کنم، خدا رو دیدم انگاری از همه سهل الوصول تره!دلم میخواست حال کنم دیدم اگه تو این پروسه غلطم کردم، خدا از همه ... بیخیال اصلا دلم میخواست حال کنم گفتم یه ناخونکی ام به خدا بزنیم!

زدیم! خورد! بدجورم خورد!

ینی بهتر بگم زد! خوردم! خوبم خوردم

حلقه ای بر گردنم افکنده دوست

میکشد هرجا که خاطر خواه اوست

خلاصه گیر کردیم و دیگه بیرون رفتن ازش نه اینکه نشه و غیر ممکنه، ولی چون خواستنم غیر ممکنه که بخوام برم بیرونو بگم بیخیال چیزایی که دیدم و حرفایی که زدم و حرفایی که شنیدم، پس کلا این قضیه غیر ممکن میشه! منظورم همون نشونه­هایی هست که وقتی وارد این راه شدم با تمام وجود حسس کردم و دیدم، نمیدونم چطور بگم.

پس بیخیال بی دردی

مثل ماجرای یه بار فضولی کردنم میموند تو نت، رفتم ببینم چه خبره تو این دنیای مجازی که مثل خر (بلا نسبت خر) توش گیر کردم و دیگه بیرون رفتن ازشم...

بیخیال (کلا با بیخیالی بیشتر حال میکنم منظورمم از بیخیالی بی­دردی نیست منظورم همون take it easy رفیق خودمونه).

خلاصه اینکه ما با آرزو خانوم (عروس شهادت) وارد ماجراهایی شدیم که شاید کلا صیغه ای به نام طلاق غیر ممکن بود و ما هر چی گفتیم بیا مهرتو تا قرون آخر بدم پاشو برو خونتون، کلا جونشم که دوس نداشت و با ما در هر صورت حال میکرد با همه ی غلطا و خرجی ندادنا (بالاخره آرزو خانوم خرج داشت، خرجشم خفن بالا بود، البته قرارمون از اول این بود که به قیمت جونم این قضیه تموم شه، خب ما یه چی گفتیم، این آرزو نمیدونم چرا انقد جدی گرفت) تازه این اواخر دست بزنم پیدا کردم! ولی خب کلا اینا چیزی به نام مهرم حلال جونم آزاد، یا لااقل تا قرون آخرشو از حلقومت میکشم بیرون ندارن، حق طلاقم کلا با خانوماس(عروس خانوم) که اونم چون هیچوقت نمیدن عملا نیست! راستشو بخواید منم دوسش دارم، ینی فک میکنم دارم وگرنه چه معنی داره با این همه عذاب قبر هنوزم اینجا بمونم، والا به خدا!

خلاصه این آرزو خانوم هر روز یه چیز جدید از ما میخواست!

خواستنهایی از جنس دیدن و نخواستن!

همه ی چیزایی رو که قبلا یه عمر آرزوشونو داشتم که بهشون دل ببندم و باهاشون حال کنم، میذاشت دقیقا جلو چشام یا دیگه بدتر میذاشت تو بغلمو بهم میگفت پرتش کن، نخواه، نباید بخوای، منم که سرتق، میگفتم عمرا، خب حالا خودش دست به کار میشد و به زور کتکم شده ازم میگرفتش و منو تو خماری این ماجرا...

حتی یه قرآن! یه قرآن کوچیک داشتم که جونم بهش بسته بود، همیشه پیشم بود، همیشه میخوندمش و حسابی باهاش حال میکردم اما انگار با هیچی نباید بجز اون حال میکردم، خیلی ساده با ابراز علاقه ی یه دوست به اون قران و جوگیر شدن من، راستشو بخواید جوگیری ام نبود، فهمیدم کار کار آرزو خانومه و تا اینو از من نگیره ول کن ماجرا نیست، گفتم بذار خودم مثل بچه ی آدم... خلاصه اولشو نوشتمو...تقدیم! از اون موقع تا حالا هیچوقت نشد مثل اونموقع قران بخونم و حال کنم، البته تقصیر خودم بود این ینی این قران خوندنم از جنس وابستگی بود و عادت، نه آدم شدن، توضیحش سخته بیخیال!

یه بار یه دوستی پیدا کردم مثل دو تا سیبی که از وسط و...از این حرفا، سخت دلبسته و وابستش شدم، ولی با این دلبستگی هر لحظه منتظر بودم که آرزو خانوم...بله از راه رسید و... خیلی ساده "سین" برای همیشه...

یه بار یه قلب داشتم میتپید برام مامان، حال میکردم باهاش اصلا...الان دوتا یکی، یکی دوتا، چار تا یکی، یکی چارتا، خلاصه کلا برا خودشه. بهش میگن آریتمی، توضیح اینم سخته بازم...

یه بار یه مادر داشتم عاشقش بودم مثل همه آدما...

یه بار یه "خود"م بودم، خیلی خودمو دوس داشتم، این یکی رو دیگه، بابا بیخیال(آرزو بر خلاف من بیخیالی تو مرامش نیست)باید محو بشم تا این قصه تموم شه

یه بار برای همیشه

محو تو وجود...فک کنم خدا

تا حالا نشدم نمیدونم چه حسیه

ینی تا یه جاهایی رفتم ولی خب لب مرز گرفتنم، کالای غیر مجاز باهام بود(دلبستگی، وابستگی، وادادگی، وارفتگی، خواب رفتگی، خستگی، دلمردگی، پژمردگی، افسردگی، جاخوردگی، جاموندگی)

غصه در آن دل رود، کز هوس او تهیست

غم همه آنجا رود، کان بت عیار نیست

خیلی وقته مرز نرفتم بوی خدا هم داره از یادم میره، میخوام از دوباره شروع کنم مثل همیشه، از دوباره، از صد باره، از هزار باره، از هرچند بار تا خدا، تا بی منی، تا یکی شدن، از همون تو منی من تواما، این بار با خدا که برایندش این بار خداست

میخوام آرزو کنم، آرزو کنم یه روز بیاد

یه روز بیاد بگم:

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت